گاهی دلم برای خودم تنگ می شود...
تنها تویی با این همه تنهایی ام تنها تو میخواهی مرا با این همه رسوائیم...

 

 

با همه ی درد و غمت بخند...

بذار خدا به فرشته هاش پُز بده و بگه:

ببین بنده امو این همه درد دادم بهش

بازم میخنده...

میدونی چرا چون به من ایمان داره

و میگه زمین و زمانم بهم بریزه

تنها خدای منِ که مهربون و قادر و تواناس...

 

 

"خیلی دوست دارم وقتی خدا پُز منو به فرشته هاش میده...چشم شیطون کور"

 

 

 

+ تاريخ شنبه ۹ اسفند۱۳۹۳ | ساعت20 | نويسنده بانوی مهر
|


 

 

 

 

 

حوصله ندارم....

دلم تنگ شده...

 

 

 

 

 

 

گاهی خوابت را می‌بینم
بی‌صدا
بی‌تصویر
مثلِ ماهی در آب‌های تاریک
که لب می‌زند و
معلوم نیست
حباب‌ها کلمه‌اند
یا بوسه‌هایی از دل‌تنگی

 

 

دلتنگی
عین آتش زیر خاکستر است
گاهی فکر میکنی تمام شده
اما یک دفعه
همه ات را آتش می زند

 

+ تاريخ چهارشنبه ۲۲ بهمن۱۳۹۳ | ساعت10 | نويسنده بانوی مهر
|


 
 
آدم ها را

می شود از ته کفش هایشان شناخت

یا رفته اند و جاده ها را طی کرده اند

یا مانده اند و سیگارها را له.

 

 

 

 

 

 من

سال های سال مـُـردم

 تا اینکه یک دم زندگی کردم

 

 

تو می توانی

یک ذره

یک مثقال


مثل من باشی

 

 

 

+ تاريخ دوشنبه ۱۷ شهریور۱۳۹۳ | ساعت13 | نويسنده بانوی مهر
|


                                               

 

  خدایا خسته ام....

 

   خسته از مبارزه...

   خدایا یه خواهش ازت دارم....

   مرگ من نه نیار...

   میشه...فقط اندازه یه نفس کشیدن...

   یه دم و بازدم...

   به آدمات بگی stop

   بگی این بیچاره دیگه نفسش بالا نمیاد یه ذره صبر کنید

   بعد دوباره شروع کنید!!!!

   آخــــــــــــــــــــــه میدونی خدایا انقد از مبارزه

   با آدمات خســــــــــــته شدم

   که دیگه نای زندگی ندارم.....

         

 

      روزها خود را مشغول وصله زدن به

      درز مشک چشمهایم میکنم...

      ولی شب هنگام که میشود...

      دوباره به عادت دیرینه از همان

      جای وصله ها پاره میشوند...

      گویی این مشکها از اینکه

     هر شب جاری شوند لذت میبرند...

     ولی نمیدانم....

     من که روز آن را از آب شیرین پر میکنم

     چرا شب شور میشود؟؟!!!

             

 

+ تاريخ چهارشنبه ۲۹ مرداد۱۳۹۳ | ساعت10 | نويسنده بانوی مهر
|


تو چه گفتی سهراب ؟
قایقی خواهم ساخت !
با کدام عمر دراز ؟
نوح اگر کشتی ساخت عمرخود را گذراند ، با تبر روز و شبش بر درختان افتاد
سالیان طول کشید عاقبت اما
پس بگو ای سهراب شعر نو خواهم ساخت .
بیخیال قایق . . .
یا که میگفتی : تا شقایق هست زندگی باید کرد ؟
این سخن یعنی چه ؟!
با شقایق باشی زندگی خواهی کرد !!
ورنه این شعر وسخن یک خیال پوچ است . . .
پس اگر میگفتی تا شقایق هست حسرتی باید خورد جمله زیباتر بود .
تو ببخشم سهراب که اگر در شعرت نکته ای آوردم ، انتقادی کردم
بخدا دلگیریم از تمام دنیا
ازخیال و رویا بخدا دلگیریم
بخدا ما سیریم در جوانی پیریم
زندگی رویا نیست
زندگی نامرد است

 

 

می گویند:زمانی که داری، بخور، بنوش و شادباش.
اما چگونه می توانم بخورم و بیاشامم
هنگامی که می دانم
آن چه را که خوردنی است
از دست گرسنه ای ربوده ام
و تشنه ای به لیوان آب من محتاج است


ادامه مطلب
+ تاريخ یکشنبه ۱۹ مرداد۱۳۹۳ | ساعت18 | نويسنده بانوی مهر
|


 

امشب

دریاها سیاه‌اند

باد زمزمه‌گر سیاه است

پرنده و گیلاس‌ها سیاه‌اند

دل من روشن است

تو خواهی آمد.

 

 

 

   

آوار میریزد روی سرم ..
افسوس کجای دلم جا میشود..
آه سرازیر میشود از گلوی بغض نشسته ام که هراس دارد...
این جا دلم میترسد..

 

+ تاريخ جمعه ۱۰ مرداد۱۳۹۳ | ساعت12 | نويسنده بانوی مهر
|


 

 بعضی وقتا خـــدا بعضی چیزا رو به آدم نمیده

 

نه اینکه نخواد بده!یا به صلاح آدم نباشه!!

یه جایی میبینی به صلاحت بوده ولی بعد یه مدت طولانی خواسته اتو بهت میده!!!

اون وقت که آدم میفهمه چه خبره!!

من میگم خدا خوشش میاد سر به سر بنده اش بزاره!!!

نه از اون سر به سرا!!نه، خدا دوست داره بنده اش نه یه بار که هزار بار اعتراف کنه که ناتوان!!

نه فقط اعتراف بلکه به این باور برسه که ناتوان!!!

من ازش کرم و مهربونی زیاد دیدم که نذر کردم!!!بوده خیلیم بوده که نذر کردم صبحش که بیدار شدمحاجتمو داده بود همه چیز با اعتقاد جلو میره!!!واسه بعضی چیزا باید زیاد اصرار کنی!!!باید هزار تا واسطه بیاری!!

وقتی نذر میکنم یعنی هیـــــچ غلطی نمیتونم بکنم!!یعنی به تهـــش رسیدم،یعنی هر چقد این ور

 اونورش کردم نشد!!!یعنی فقط اونه که یه کاری میتونه بکنه!!

نذر کردم تو۱۴ روز پنج میلیون شد که شد نشد خودم تا سال بعد تا همون روز همشو خودم تنهایی بگم!!

قبول میشه چون من بهش ایمان دارم!!!

اگه حاجتمم نگرفتم!!! الان که اینجای زندگیم وایسادم،دیگه واسم هیچ اهمیتی نداره چون دیگه مطمئن میشم

هیچ صلاحی در کار نبوده!! 

این باور منه!!هر کسی باوری داره!!!

 

 

 

+ تاريخ چهارشنبه ۱ مرداد۱۳۹۳ | ساعت14 | نويسنده بانوی مهر
|


 

       هر کس در دنیا باید یکی را داشته باشد که حرف های خود را با او بزند،
       آزادانه و بدون رودربایسی و خجالت،
       به راستی انسان از تنهایی دق می کند!

ارنست همینگوی 

 

       

+ تاريخ شنبه ۲۸ تیر۱۳۹۳ | ساعت19 | نويسنده بانوی مهر
|